پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - ايستارهاى انفعالى در فضاى مدرن - قدردان قراملکى محمدحسن

ايستارهاى انفعالى در فضاى مدرن
قدردان قراملکى محمدحسن

قسمت اول

چكيده بحث
آنچه پيش‌رو داريم تتبع و كنكاشى است از روند تاريخى ايدئولوژيك شدن دين مسيحيت در غرب، بر پايه تحليل جريان‌ها و رويكردهاى دينى در الهيات مسيحى، در اين تحليل تلاش مى‌شود فرايندى تدريجى ايدئوژيك شدن دين را همگام با تحولات تدريجى الهيات مسيحى مورد مطالعه قرار گيرد. بر اين اساس، ايدئولوژيك شدن دين را در معنا و بار جديدش يعنى نظام فكرى و عقيدتى معطوف به دنيا را در بستر تحولات درونى الهيات مسيحى كه در مواجهه با شرايط و فضاى مدرن حادث شده است اثبات كند. از اين رو مى‌توان نتيجه گرفت كه روند حاكم بر الهيات مسيحى حركت از ايده آن جهانى و آخرت‌گرايى به سوى ايده اين جهانى و دنياگرايى در شكل ايدئولوژيك آن، مى‌باشد. و اين نوشتار در صدد هستيم كه تأثير رويكردهاى جديد الهيات مسيحى را درهم افق كردن و مطابقت دادن دين مسيحيت با فضاى مدرن را نشان دهيم از اين رهگذر تأثير فضاى مدرن را در ايجاد يك دين دنيوى كه ما به آن دين ايدئولوژيك تعبير مى‌كنيم روشن مى‌گردد. در حقيقت دين ايدئولوژيك محصول يك جريان ديالكيتكى ميان الهيات مسيحى و فضاى جديدى مى‌باشد و در اين رابطه ديالكتيكى فضاى مدرن و اقتضائات جديد در ايجاد سويه‌هاى جديد دينى مؤثر واقع شده، الهيات مسيحى يك موضع و ايستار انفعالى را در برابر آن اخذ كرده لذا با شتاب و تحول جديد آن نيز تحول پيدا مى‌كند. دين دنيوى دين ايدئولوژيك حاصل تبعيت كامل دين از فضاى نو و مدرن و چيرگى بلا منازع آن بر رهيافت‌هاى جديد دينى مى‌باشد.

مقدمه
مكتب‌ها و ايسم‌هاى بشرى به لحاظ پيدايش و رشد و افولشان، دوره تاريخى و پيشينه تاريخى مشخصى دارند. لكن بعضى از مكتب‌ها و نظام‌هاى سياسى اجتماعى و اقتصادى به دليل شرايط و موقعيت‌هاى خاص، و نيز پيچيده بودن فرايند شكل‌گيرى آن، نمى‌توان به قاطعيت و روشنى، براى آنها تاريخ دقيقى تعيين كرد. طبعاً از اين رهگذر واژه‌ها و اصطلاحاتى كه به همراه شكل‌گيرى نظام‌هاى سياسى و اجتماعى توليد مى‌يابد نيز با اين مشكل مواجه مى‌گردند. از اين رو با ظهور و حدوث شرايط و بسترهاى اجتماعى و سياسى گوناگون ادبيات حاكم را يك مكتب و گفتمان سياسى و اجتماعى نيز دچار تغيير و تحول معناى و مفهوم مى‌گردند. و در نتيجه قلمرو و محدوده دلالت آن اصطلاحات و مفاهيم ضيق يا گسترده مى‌گردد به گونه‌اى كه نمى‌توان در مواردى، معنى جامع و مانع از اصطلاح و واژه داغ در يك نظام و مكتب سياسى و اجتماعى اراده كرد.
به همين لحاظ، تاريخ و پيشينه يك مكتب يا واژه و اصطلاح از حيث تاريخى دچار فراز و نشيب مى‌گردد. لذا تاريخ دقيق و معيّنى نمى‌توان براى پيدايش و تكوين اوليه آن معيّن كرد. ايدئولوژى از جمله اين واژه‌ها است و از جمله اصطلاحاتى است كه تاريخ آشفته‌اى دارد، و آشفتگى تاريخى آن نيز به سبب آشفتگى و ابهام در معنا و مفهوم آن مى‌باشد:
»به طور كلى اصطلاح ايدئولوژى تاريخ آشفته‌اى دارد زيرا كه از ابتداى پيدايش، اين نكته كه آيا بر مفهوم شناخت‌شناسانه دلالت دارد يا بر مفهوم اعتقادى، همواره مورد بحث و مشاجره بوده است ايدئولوژى از زمان پيدايش‌اش صدها تعريف گوناگون پذيرفته ... .«
{P . مجله جهان اسلام (ويژه‌نامه)، ص ١١٢. P}
و همچنين »ديويد مك للان« (David .Mclellan) با بيان اينكه ايدئولوژى تاريخ آشفته‌اى دارد و به گونه‌اى است كه نمى‌توان يك تعريف و مفهوم معيّنى از ايدئولوژى را مشخص كرد و بر اين اساس ايدئولوژى را مورد تحليل و نقد و بررسى قرار داد. »تاريخ مفهوم ايدئولوژى تاريخ تلاش‌هاى گوناگون براى يافتن يك نقطه ارشميدسى قرص و محكم، در بيرون از قلمرو گفتمان ايدئولوژيكى است، يعنى يك نقطه ثابت كه از آنجا اهرم ايدئولوژى دست‌اندركار را تماشا كرد.«
به جهت اينكه ايدئولوژى از بنيادى‌ترين اعتقادات افراد سؤال و پرسش مى‌كند اين باعث دين فهمى آن گشته، و منشأ اختلاف در معنا و مفهوم آن مى‌گردد. ديويد مك للان مى‌نويسد:
»ايدئولوژى ديرفهم‌ترين مفهوم در كل علوم اجتماعى است. چرا كه درباره بنيادها و اعتبار بنيادى‌ترين عقايد ما پرس و جو مى‌كند. چون چنين است پس يك مفهوم اساساً مورد اختلاف است.«
اينكه اشاره شد شرايط سياسى و اجتماعى، در تحديد معنا و واژه ايدئولوژى و قلمرو دلالت آن، دخالت دارد، به اين لحاظ است كه خود پديده ايدئولوژى و مفهوم آن نيز در شرايط ايدئولوژيكى پا به ميدان گذاشته است. چنانچه ايگلتون، (Eagleton) بر اين اعتقاد است:
»مفهوم ايدئولوژى دقيقاً در شرايط ايدئولوژيك پا به عرصه وجود نهاد.«
در اين رابطه مك للان نيز مى‌نويسيد:
»ايدئولوژى ثمره دگرگونى‌هاى اجتماعى و سياسى و فكرى است كه پيامد انقلاب صنعتى بوده‌اند:
گسترش آرمان‌هاى دموكراتيك، سياست جنبش‌هاى توده‌اى، و نيز اين فكر كه چون ما دنيا را ساخته‌ايم پس قادريم كه آن را از آن بسازيم.«
»يورگن هابرماس« (Jurgen Habermas) فيلسوف اجتماعى آلمانى نيز با توجه به اينكه يك رويكرد انتقادى نسبت به ايدئولوژى دارد بر اين باور است كه نقد و انتقاد از ايدئولوژى نيز با پشتوانه يك ايدئولوژى ديگر ممكن و ميسر مى‌گردد. لذا نقد از ايدئولوژى همزمان با رويكرد قبلى نسبت به ايدئولوژى ديگرى محقق مى‌گردد. بر همين اساس وى تأكيد مى‌كند كه پيدايش ايدئولوژى ولو در كسوت نقد ايدئولوژى باشد، در بستر و شرايط ايدئولوژى تحقق مى‌يابد.
»ايدئولوژى در مفهوم محدود آن ... با هويدا شدن در كسوت علم جديد و نير كسب مشروعيت به واسطه انتقاد از ايدئولوژى جايگزين مشروعيت‌هاى سنّتى قدرت شدند [در واقع يك همزمانى ميان ايدئولوژى‌ها و انتقاد از ايدئولوژى وجود دارد].«
از اين روى بشر حتّى در انتقال از تاريخى به تاريخ ديگر همواره از يك ايدئولوژى به ايدئولوژى ديگر منتقل مى‌شود. لذا ايدئولوژى به عنوان نظام اعتقادى و فكرى معطوف به عمل در تحوّلات و دگرگونى‌هاى تاريخى حذف‌شدنى نيست.
»نظام باورهاى ديروز راه را براى نظام باورهاى امروز به آرامى و بدون ايجاد وقفه هموار مى‌سازد. يعنى اسكلت و چارچوب جهان بدون تغيير باقى مى‌ماند يا اندكى تغيير مى‌كند. يك بحران تاريخى هنگامى روى مى‌دهد كه دگرگشت جهان به شرح زير مى‌باشد. جهان، نظام باورهاى متعلّق به نسل پيش، راه را براى وضعيّتى از اندكى هموار مى‌سازد كه انسان بدون اين باورها و در نتيجه بدون جهان است. انسان به حالتى برمى‌گردد كه نمى‌داند چه كند چون عملاً نمى‌داند درباره جهان به چيز بينديشد.«
از اين روى با توجه به جايگاهى كه ايدئولوژى در تاريخ زندگى بشر ايفاء مى‌كند لازم است وضعيت ايدئولوژى به عنوان يك پديده سياسى و اجتماعى روشن گردد بر همين اساس بعضى از اصطلاح‌ها و واژه‌ها سياسى و اجتماعى براى اينكه ابهام معناى و مفهومى آن روشن گردد مى‌توان تا تشريح وعيت تاريخى آن بار معنى و مفهوم آن را و سير تحول آن بيان كرد. به همين خاطر واژه و اصطلاح‌ها را از حيث پيشينه تاريخى به دوره تقسيم كرد. ١. تاريخ عمومى و مفهومى اصطلاحات به لحاظ محتواى پديده‌هاى سياسى و اجتماعى؛ ٢. ديگرى تاريخ خاص آن به لحاظ جعل اصطلاح و وضع اصطلاح جديد. واژه ايدئولوژى نيز به عنوان يك پديده سياسى و اجتماعى به دو مرحله تاريخى قابل تقسيم است: ١. تاريخ عمومى ايدئولوژى؛ ٢. تاريخ و پيشنه خاص و دوره خاص آن با توجه وضع جديد كه با معنى خاص به خود گرفته است.

١. تاريخ عمومى و مفهومى ايدئولوژى در غرب
مى‌توان گفت دوره عمومى ايدئولوژى به لحاظ محتواى واژه ايدئولوژى به قدمت تاريخ بشر امتداد دارد. يعنى بشر در هيچ دوره‌اى از تاريخ خالى و عارى از يك ايدئولوژى در حيات اجتماعى خود و حتى در حيات فردى خود نبوده است. محمد سبيلا مى‌نويسد:
»از آنجايى كه منظور از ايدئولوژى، عقيده همگانى، شخصى درباره مسايل اجتماعى است بر گونه‌اى عقيده يقينى اتكا دارد. آنچنان كه موضع‌گيرى عملى ناشى از اين عقيده به دفاع از آن و فداكارى از جان و مال در راه آن منتهى مى‌شود. بنابراين تاريخ پديده ايدئولوژى به قدمت انسان است و درگيرى ايدئولوژيك با دوام آدمى ادامه مى‌يابد.«
يعنى به هر مرحله از تاريخ زندگى و حيات اجتماعى و سياسى بشر دست بگذاريم، خواهيم ديد كه داراى يك سلسله افكار و انديشه‌ها معطوف به عمل و يك نظام اعتقادى منسجم هستند كه در شرايط گوناگون، عمل و موضع‌گيرى خاصى را توصيه مى‌كند؛ لذا ايدئولوژى با توجّه به ويژگى كلّى آن كه همه تعاريف ايدئولوژى بر آن اتفاق دارند كه در هر مرحله تاريخى حضور دارد. از اين طريق است كه موجبات تغيير و تحولات تاريخى فراهم مى‌گردد و موجب كنش تاريخى، حركت تكاملى تاريخ بشر مى‌گردد.
چنانچه »گى روشه« (Guy Rocher) در بررسى عوامل تغييرات اجتماعى با بيان اينكه ايدئولوژى كه همانند يك سيستم، مى‌تواند پديده‌اى استراتژيك باشد؛ ايدئولوژى را ابزار كنش تاريخى تلقى مى‌كند، و مى‌نويسد:
»اين سيستم (ايدئولوژى) به عنوان هدف، تشريح يك وضعيّت و موقعيت اجتماعى و همچنين جهت دادن به كنش تاريخى را نيز به عهده دارد. ايدئولوژى را مى‌توان ابزار كنش تاريخى محسوب نمود.«
در همين راستا »جان پلامناتس« نيز بر مطلب فوق تأكيد مى‌ورزد و مى‌نويسد:
»جوامع بدوى نيز داراى اعتقادات و افكار و انديشه‌هاى بودند كه عملشان و موضع‌گيرى آنها را معين و توجيه مى‌كرد. در جوامع بدوى اگر اعتقادات مربوط به رويداد طبيعى نيز ماهيت ايدئولوژيك دارند ولى البته نه به اين معنا كه نتوانيم اعتقادات ايدئولوژيك را از غير ايدئولوژيك در چنين جوامعى تفكيك كنيم.«
با اين بيان روشن مى‌گردد كه ايدئولوژى به لحاظ محتوا و حقايق منطوى در آن، نمى‌تواند در تاريخ و دوره‌هاى سپرى شده تاريخ حضور فعال نداشته باشد. ولو اينكه حضور اين محتوا و حقايق ايدئولوژيكى در دوره گذشته همراه با واژه ايدئولوژى و اصطلاح آن نباشد. اساساً تعريف و هويّت حيات و زندگى بشر با اين سنخ از حقايق ايدئولوژيكى روشن مى‌گردند.
»خوسه ارتگاى گاست« در رابطه نفس باور و اعتقادات مى‌نويسد:
»انسان بدون باور و اعتقاد وجود ندارد. بخواهيم با نخواهيم زندگى كردن يعنى باور داشتن اعتقادات و باورها به چيزى درباره جهان و درباره خويشتن ... جهان و اعتقادات ما نسبت به جهان حسّ جهت‌يابى ما را تشكيل مى‌دهند. و سمت و سوى ما را تعيين مى‌كنند. همچون قطب‌نمايى جهت حركت‌ها و اقدام‌هاى ما را مشخص مى‌سازند.
آن نظام باورها، آن جهان، همچون نقشه‌اى به انسان امكان مى‌داد با نوعى احساس امنيت در چارچوب پيرامون خويش حركت كند. اما اكنون آن نقشه را ندارد و بنابراين احساس مى‌كند در بن‌بستى گرفتار آمده، ره گم كرده‌اى است كه نمى‌تواند به كدام سو برود به اين سو و آن سو مى‌رود، اما نظم و ترتيبى در كارش نيست.«
»١. زندگى هر فرد با اعتقادات اساسى معينى در باره جهان و جايگاه انسان در اين جهان آغاز مى‌شود. از اينها آغاز مى‌شود. و در ميان اينها جريان مى‌يابد؛
٢. هر زندگى در محيطى جريان مى‌يابد كه شامل مهارت فنى به درجات كم و بيش يا كنترل بر محيط مادى است. در اينجا با دو كاركرد هميشگى و دو عامل بنيادين و ضرورى در زندگى آشنا مى‌شويم كه تأثيرى دو جانبه بر همديگر دارند ايدئولوژى و تكنيك (مسلك و فن)«
به هر روى با ورود واژه ايدئولوژى و مفهوم آن بر ادبيات سياسى و اجتماعى ما شاهد تلقى‌ها و نگاه‌هاى متفاوتى نسبت به آن هستيم لذا در بررسى و تتبّع بستر و خاستگاه اجتماعى و سياسى مفهوم ايدئولوژى نيز نمى‌توان تاريخ دقيق تعيين كرد و بر آن پاى فشرد. چرا كه به گفته آنتونى آربلاسترد (Anthony Arblaster)
»تعيين تاريخ براى آغاز چيزى به كليت يك ايدئولوژى يا چنين فكرى مسلماً كارى بيهوده است . در تاريخ بشر، انفصال‌هاى مطلق، اگر اصولاً چنين چيزى باشد، نادرست است كسانى كه در پى خاستگاه و ريشه‌هاى حوادث بر مى‌آيند، غالباً خود را ناگزير از بازگشت هر چه بيشتر به گذشته مى‌يابند.«
طبعاً در اين نوشتار براى بيان خاستگاه ايدئولوژى ناگزيريم جهت بيان اجمالى به خاستگاه تاريخى ايدئولوژى بازگرديم. اگرچه نتوان تاريخ قطعى بر آن معين كرد، ولى تلقى و بار مفهومى خاصى كه فعلاً از واژه ايدئولوژى به ذهن تبادر مى‌كند. قطعاً خاستگاه و ريشه تاريخى، اجتماعى و سياسى معينى دارد. لذا در بيان خاستگاه ايدئولوژى، ايدئولوژى در معناى عام كه به نظام باورها و بايد و نبايدها اشاره دارد مى‌پردازيم، بلكه به بيان خاستگاه ايدئولوژى در معنى جديد كه محصول عصر تجدد و روشنگرى مى‌پردازيم.

١ - ١. دين و ايدئولوژى قبل از تكوين سازمان كليسا
در رابطه با تاريخ دين و ايدئولوژى در غرب بدو صورت مى‌توان به قضاوت نشست. ١. يكى اينكه ايدئولوژى را به لحاظ ظرفيت‌ها و قابليت‌هاى دين مسيحى. از متن آن جستجو كنيم. ٢. ديگر اينكه ايدئولوژى را به لحاظ اينكه دستگاه حاكم مسيحى و سازمان كليسا به دين مسيحى بسته و بر آن تحميل كرده مورد بررسى قرار دهيم. شكل اول را مى‌توان تحت عنوان ايدئولوژى دينى به بحث و بررسى قرار داد. شكل دوم آن را به عنوان دين ايدئولوژيك مورد توجه و بررسى قرار داد.
روشن است كه فرق عمده‌اى در بين اين دو نوع وضعيت وجود دارد.
١ - ١ - ١. ايدئولوژى دينى در دين مسيحيّت
وقتى بحث از ايدئولوژى دينى در غرب مسيحى مى‌شود به اين معنا است كه مى‌خواهيم خاستگاه ايدئولوژى را از دين و متن دينى جويا شويم. بدين معنا كه آيا مى‌توان از متن دين مسيحيت در دوره قبل از تشكيل دستگاه حكومتى، نظامى از بايدها و نبايدها و توصيه‌هاى ايدئولوژيكى در حوزه‌هاى اجتماعى و سياسى سراغ گرفت؟
آيا دين و متن دينى، به دور از تفسير و تأويل گمراه كننده، مى‌تواند اقتضاى ايدئولوژى داشته باشد يا نه؟
از اين روى بحث از ايدئولوژى دينى مورد نظر در دين مسيحى، در سده‌هاى اوليه مسيحيت، پيگيرى و مورد تتبع قرار مى‌دهيم. كه آيا دين مسيحى در سده‌هاى اول داراى رويكرد ايدئولوژيكى مى‌باشد يا نه؟
٢ - ١ - ١. وضعيت دين مسيحى در سده‌هاى اول
به اعتقادات بسيارى از پژوهشگران تاريخ، دين مسيحيت در قرن‌هاى اوليه ميلادى در غرب يك دين بسيار درونگراست و در آن بيشتر به بعد اخلاقيات و معنويات و رابطه درونى فرد ديندار توجه مى‌شود. بدين خاطر از جمله دين‌هايى بسيار آخرت‌گرا مى‌باشد كه در مقاطعى از تاريخ مسيحيت به رهبانيت منزوى ، منتهى مى‌شود. »هنرى لوكاس« (Lucas .Henry S) در تاريخ تمدن خود، رهبانيت را به سه مرحله تقسيم كرده كه يك مرحله از آن را بسيار دنياگريز مى‌داند كه در روش زندگى خود رياضت‌جويى و گوشه‌نشينى را پيشه كرده است لذا با نگاه اجمالى به تاريخ دين مسيحى به راحتى مى‌توان دنياگريزى و حتى دنياستيزى را از آن فهميد. »وايت هِد« (Whitehead) در رابطه با روحيه انزواطلبى و رهبانيت‌پيشگى مسيحيت اوليه مى‌نويسد:
»عظمت مسيحيت - يا عظمت هر مذهب ذيقيمتى - از آيين اخلاقى موقت، آن تشكيل شده، بانيان مسيحيت و پيروان ايشان بر سر مسيحيت سخت معتقد بودند كه پايان جهان بسيار نزديك است. نتيجه آن بود كه با جدى شورانگيز لجام دريافت‌هاى اخلاقى مطلق خود را، در مورد آرزو رها مى‌كردند بى‌آنكه درباره بقاء و حفظ جامعه بينديشد. سقوط جامعه بر ايشان قطعى و نزديك به وقوع بود.«
در همين رابطه نيز »هنرى لوكاس« اشاره مى‌كند كه نگرش آنجهانى و سرشت آنجهانى مسيحيت آن را به بى‌اهميتى و بى‌تفاوتى نسبت به امور اين جهانى و زندگى دنيوى سوق داده بود وى مى‌نويسد:
»نگرش مسيحيان سرشت آن جهانى داشت، مسيحيان امور اين زندگى را بى‌اهميت مى‌شمردند و در پى آن بودند كه راه بهشت را سپرى كنند.«
از آنجا كه مسيحيت اوليه با اين روحيه و طرز تفّكر در تعارض و كشمكش با دين‌هاى باستانى يونان و روم قرار گرفته بود از سوى آنها نيز مورد اذيت و سختى قرار گرفته بود. لذا:
»براى اينكه بدانيم چرا مردم يا مسيحيان اين قدر سخت رفتار مى‌كردند، بايد توجه داشته باشيم كه دين در دنياى يونانى و رومى، بيشتر يك امر سياسى بود و خود كشور شهرها رواجگر پرستش دينى بودند. از سوى ديگر مسيحيت در سرشت خود دينى اخلاقى بود نه سياسى...«.
با اين فهم اوليه از دين مسيحى صدر اول نمى‌توان هيچ نوع‌گرايشى ايدئولوژى انديشى را از دين مسيحيت اراده كرد.
٣ - ١ - ١. دين مسيحى و عدم اقتضاء تلقى حداكثرى از ايدئولوژى
قبل از اينكه به بيان نسبت دين و ايدئولوژى در معناى جديد در غرب وارد شويم، لازم است روشن شود كه با چه تلقى و برداشت از ايدئولوژى وارد بحث دين و ايدئولوژى در غرب مى‌شويم، با يك تعريف اجمالى مى‌توان محلّ نزاع را در بحث روش كرد.
در اين قسمت بحث وقتى گفته مى‌شود متن صريح مسيحيّت، هيچ توصيه ايدئولوژيكى ندارد به اين معناست كه در اين متون، نمى‌توان، هيچ‌گرايش را به امر برنامه اجتماعى و سياسى و اقتصادى را در آن ديد. از اين روى متون دينى مسيحيت اقتضاى نسبت به تشكيل، يك ساختار حكومتى از نوع دينى را ندارد، و از ارائه يك نوع نظام عقيدتى معطوف به جريان عمل اجتماعى و سياسى و اقتصادى عقيم مى‌باشد »خوسه ارتگاى گاست«، فيلسوف اسپانيايى در يك بيانى وضعيّت تفكر مسيحيّت سده اول و نوع نگاه انسان مؤمن مسيحى را اينگونه تفسير مى‌كند.
»در نظر انسان مؤمن مسيحى، جهان يعنى اين جهان و طبيعت جاذبه‌اى ندارند بدتر از آن اينكه توجه بر طبيعت به راحتى انسان را به اين اعتقاد متمايل مى‌سازد كه طبيعت چيزى دائمى و كافى است، و آنگاه انسان به دام ديده گاه اين جهانى مى‌افتد و در آرزوى آن است كه با آن ديدگاه و از آن زاويه به زندگى ادامه دهد. از همين جا به علت تحقير همه مشغله‌هاى اين جهانى مثل سياست، اقتصاد، و علوم توسط مسيحيت سده اول ميلادى پى مى‌بريم. روح و خدا تنها چيزهاى براستى واقعى در نظر آن مسيحيان بودند«.
از اين روى مسيحيان در نگرش خود نسبت به امور دنيوى، ترقى اجتماعى را مورد بى‌مهرى قرار دادند. با پذيرش طرد آدم و حوا از بهشت و هبوط آنان به زمين اين عقيده بودند كه بهترين دوره تمدن انسانى به دوره گذشته منحصر مى‌باشد. ديگر چنين دوره از زندگى انسان تحقق نخواهد يافت.
»به عقيده مسيحيان هرگز در سياره ما اوضاع به بهشت دينى نزديك نخواهد شد. به طور كلى مسيحيان حتى مردم را به »اصلاحات دنيوى« اميدوار نمى‌گردند. زيرا بيم آن داشتند كه هر گونه دلبستگى به دنيا مانع فلاح معنوى انسانى شود. پس به جاى طرح نظريه ترقى دنيوى دم از مراحل تكامل اخروى زدند - تكاملى كه پس از نابودى زمين و رستاخيز انسانها (كه به عقيده آنان امرى قريب الوقوع است) دست نخواهد داد. اين اعتقاد بر نابودى زمين و حشر مردگان مانع هر گونه اميد و انتظار ترقى اين جهانى مى‌شود. ما وقتى مى‌توانيم به نظريّه اجتماعى دل مى‌بنديم كه زندگى اين جهانى و استمرار تمدّن انسانى را طولانى فرض كنيم....«
زيرا مايه‌هاى درون دينى و ظرفيّت و قابليت‌هاى موجود دين مسيحى، توان توليد يك سيستم نظامند انديشه و عمل را نداشت كه بتواند با توجه به آن سيستم، جريان عمل و رفتار و كردار اين جهانى و دنيوى انسان را سرپرستى و هدايت كند.
با نقل قولى كه از انديشمندان غربى در رابطه با مسيحيت اوليه نقل شد اين امر روشن و واضح مى‌گردد كه با اعتقاد بر اينكه اين جهان بقاء ندارد و در انتظار پايان بسر بودن آن به گونه‌اى كه گويا هر لحظه با پايان جهان نزديك مى‌شويم. چگونه مى‌توانست در صدد ارائه نظام فكرى و انديشه معطوف به جريان عمل در عرصه اجتماع و سياست باشد. در اين رابطه »بارنز و بكر« (Becker .Barnes) ضمن تبيين تاريخ انديشه اجتماعى جامعه غرب به جريان و تاريخ انديشه دينى مسيحيت مى‌پردازد: لذا با اين تلقى كه دين مسيحى يك دين اخلاقى است، آرمان اخلاقى عيسى را بر دو اصل استوار مى‌داند. ١. وجود عام خدا ٢. عظمت نامحدود نفس انسانى بر اين اساس خدا هست و در همه جا هست و همه انسانها جزو اويند و از اين رو افراد بايد خود را گرامى دارند و وابسته افراد ديگر بدانند. محبّت بايد افراد را به يكديگر پيوند دهد و هر كس را به همه پيوند دهد. ايشان با بيان فوق بر اين باور هستند كه اين آرمان اخلاقى عيسى نمى‌تواند روابط پيچيده اجتماعى را با اين دستورات ساده تنظيم و تعديل كند. لذا درباره دولت وظايف آن خاموش است. به گونه‌اى كه اين دين زندگى اقتصادى را با اكسير اخلاقى خود تبيين مى‌كرد.
»عيسى همچنانكه نظريّه‌اى درباره جامعه نياورد، خود، نيز در بند ساختن اجتماع يا فرقه‌اى نبود، آنچه او مى‌جست، ملكوت خدا و حكومت خدا در زمين بود و حكومت خدا در زمين، با نظام اجتماعى جديدى همراه خواهد بود. اما اين نظام، نظامى الهى است و آن را با دولت يا جامعه يا خانواده كارى نيست.«
اين رويه اخلاقى و سرشت آنجهانى به گونه‌اى است كه حتى پاسخ‌ها به پرسش‌هاى جهان شناختى و علمى را با تمسك به اصول اخلاقى و اعتقادى خشك مى‌جويد و آن را از زاويه و منظر ماوراء طبيعه مى‌پردازد.
»اين دريافت‌هاى اخلاقى جزء، عبارتند از بكار بردن اصول ماوراء طبيعه به منظور تعيين روش علمى و عرف....«
اگر چه بر آگاهان تاريخ مسيحيت پنهان و پوشيده نيست كه چنين طرز تفكرى را بر مسيحيت اوليه نسبت به وضعيت اين جهان و جامعه را مى‌توان ناشى از تأثيرپذيرى عميق از اصول فلسفى افلاطون دانست كه »اگوستين قديس« به طرز ماهرانه‌اى آن را در نظام فكرى مسيحيت گنجاند و موجب دگرگونى فكرى و فلسفى در دستگاه انديشه مسيحيّت شد، وايت هِدْ در اين رابطه مى‌نويسد:
»سنّت آميخته افلاطونى و مسيحى، در دست عالمان دين، چه در قرون وسطى، چه در دوره اول خفقان آن سنّت به طور شديدى به سوى جنبه مذهبى صوفيانه خود مى‌گرائيد. اين سنت اين جهان را به شيطان وامى‌گذاشت و انديشه را به دنياى ديگر و زندگى بهترى متوجه مى‌ساخت«.
»به طور فرضى اين اصل، مسيحيت قرون وسطى را رنگى خاصّ بخشيد اما عملاً همواره مردم مسيحى وسوسه مى‌شده‌اند كه اين تجربه بلافصل جهان هستى را به عنوان جهاد از دست رفته رها كنند«.
لذا اين تأثيرپذيرى دين مسيحيّت از تفكر و فلسفه يونانى موجب تأسيس تفكر و انديشه تازه‌اى گشت كه نوع عمل و رفتارها انسان مؤمن را از آن منظر مورد توجيه و توصيه قرار مى‌داد. لذا مفاهيم دينى دين مسيحيت براى پذيرش چنين تفكرى لازم بود مورد تأويل و تأمّل مجدّد قرار گيرد كه به دنبال خود طبعاً يك دستگاه فكرى و نظامى عقيدتى خاصى را ناظر بر رفتار و اعمال توده‌ها بود توليد كرد. به يك معنا ايدئولوژى دينى آن عصر مى‌توان تلقى كرد هر چند چنين نظام فكرى و عقيدتى به معنى ارائه يك نگاه فعّالانه به عرصه زندگى و حيات اجتماعى و سياسى نبود بلكه يك دستگاه فكرى بر آن حاكم بود كه، با توجه به رويكرد آن جهانى محض يك وضعيت انفعالى را نسبت به كنش‌هاى افراد در پيش گرفته آن را مورد توجيه و اقناع عمومى قرار مى‌داد. بر همين اساس با ورود تفكر يونانى رخنه آن در انديشه مسيحى به تدريج ايدئولوژى دين جهانى يونانى در آن رسوخ مى‌كند زيرا كه اساساً تفكر يونانى، تفكر اين جهان بوده و است »گاست« اين وضعيت را چنين بيان مى‌كند:
»لازم بود همه مفاهيم قديمى مجدداً مورد تأمل قرار بگيرند و كنار نهاده شوند، ايدئولوژى تازه‌اى بنا نهاده شود كه از همان آغاز اصالت داشته باشد. درست در همان ساعات شكل‌گيرى تفكر مسيحيّت حجم عظيم و ظريف ايدئولوژى يونانى بر آن فشار آورد و متلاشى‌اش كرد. به بيان دقيق‌تر، اگر در ميان يونانيان باستان متفكّرى به نام افلاطون وجود نمى‌داشت، مسيحيان نخستين سده‌هاى ميلادى شايد مى‌توانستند دايره شهود و الهام خويش را گسترش بخشند و خود را در برابر ايدئولوژى اين جهانى يونانيانى كه به يارى چشمان و دستهاى خويش مى‌انديشيدند مصون دايمى سازند«.
٤ - ١ - ١. دين مسيحى و اقتضاء تلقى حداقلى از ايدئولوژى
بعد از اينكه روشن شد در دين مسيحيت اوليه ايدئولوژى در معناى وضعيّت فعّال وجود ندارد. حال، سؤال مى‌شود و جاى سؤال هست كه توده‌هاى ديندار آن عصر كه با مفاهيم دينى و اخلاقى مسيحى حشر و نشر داشتند. و در عين حال، در يك جامعه‌اى زندگى مى‌كردند كه از مسائل سياسى و اقتصادى بريده نبودند. چگونه ديندارى آنان با وضعيّت نظام‌هاى سياسى، اقتصادى، آن عصر قابل جمع بود؟ يعنى تسليم شدن يا سازگار بودن با شرايط و هنجارها و ناهنجارئى سياسى و اجتماعى آن عصر نمى‌توانست بدون توجيه عقيدتى و فكرى باشد به نظر مى‌رسد و در اين برهه از تاريخ مسيحيت غرب افراد جامعه از توجيهات دينى و تبيين‌هاى مذهبى برگرفته از نظام فكرى و عقيدتى آخرت‌گرا دنيا ستيز دين مسيحى، شديداً متأثر شده و موضع اقناع و تبكيت را (كه از ويژگى‌هاى ثابت ايدئولوژى‌هاست) نسبت به شرايط و موقعيّت‌هاى پيش آمده خود داشتند. به گونه‌اى كه سلطه حاكمان اعم از سلطه دستگاه كليسا يا امپراطورى آن عصر را به راحتى مى‌پذيرفتند. در نتيجه توده‌ها در هر شرايطى حتى در شرايط ظلم و ستم مى‌توانستند به نفع دستگاه سلطه توجيه شوند. در اين مرحله نظام عقيدتى آخرت‌گراى مسيحيت يك نظام فكرى منفعل و يك ايدئولوژى دينى منفعلانه را داراست اين نوع توجيه و تبيينى كه از سوى حاكمان مسيحى و يا امپراطورى‌ها القاء مى‌شد. هر مؤمن مسيحى را نسبت به وضعيّت پيش آمده و حوادث و دگرگونى‌هاى اجتماعى و سياسى پيرامون خود، در راستاى اهداف دينى مورد توجيه قرار مى‌داد. در نهايت به نفع روابط سلطه حاكمان مسيحى و امپراطورى منتهى مى‌شد.
»اين تا بدان پايه براى مسيحيان صدر مسيحيّت واقعيّت داشت كه مسيحى مؤمن زندگى را منحصراً در انطباق خويش با خدا مى‌دانست. از اين رو، همه امور و مشغله‌هاى دنيوى بى‌معنا تلقى مى‌شدند. و تنها ارزشى كه بر آنها قائل مى‌شدند آن بود كه امور مشغله‌هاى مزبور سازشى اندهبار با ضعف آدمى تلقى مى‌كردند....«
از اين روى ارباب كليسا با توجيه اينكه حكومت و حاكميّت امپراطوران، ابزار جريان اراده الهى است، توده‌هاى ديندار را به تبكيت و سكوت نسبت به فرامين حاكمان وادار مى‌گردند.
»پولس مانند رواقيان كه دم از قانون طبيعى جهانگير مى‌زدند و وضع خود را به اعتبار آن محترم مى‌شمردند و وضع موجود جامعه و دولت قاهر روم را پذيرفت و به نام آنكه مجرى اراده خداست، ستوده، هر نفسى بايد از قدرت‌هاى اعلى فرمان برد، زيرا هيچ قدرتى نيست كه از آن خدا نباشد و قدرت‌هايى كه هستند، از جانب خدا مقرر گرديده‌اند. پس بر حكومت و مالكيّت و طبقات اجتماعى ايرادى نيست، مسيحى بايد از اعتراض و انقلاب اجتماعى و تغيير زندگى روى گرداند و از مقامات دنيوى و مشاغل بت‌پرستان روى كنار گيرد.«
اين نوع ايدئولوژى را حتى در كوچك‌ترين اجتماعات بشرى نيز مى‌توان ديد. ولو در تحت عنوان ايدئولوژى نباشد ولى در دستگاه دينى اين گونه ايدئولوژى، عنوان دينى و رنگ دينى به خود مى‌گيرد. وايت هِدْ در اين رابطه مى‌نويسد:
»در هر جامعه بشرى يك عقيده اساسى كه تمامى جزئيات جنبدگى را به رنگ خود درمى‌آورد. عبارتست از تصور كلّى وضع افراد آن بدون در نظر گرفتن هيچ گونه فضيلت و مزيّت خاصّ آن افراد... ظمناً قدرت مهم هوشمندانه‌اى موجود است شامل تميز جزئيات خصوصيات و حكم »صحيح يا غلط« و »زيبا يا زشت« و »خوب و بد«
در واقع اشاره وايت هِد، به اين است كه توده‌ها و مردم سعى مى‌كنند رفتارها و كردارهاى خود صبغه اعتقادى و ايدئولوژيك ببخشند. زيرا دين تصور كلى و معيّتى را نسبت به هستى و موقعيت انسان در هستى و جهان را بيان مى‌كند، انسان با تمسك به كلى‌ترين تصوير از حيات و هستى خود، جزئيات زندگى به اين معنا رنگ ايدئولوژيكى مى‌بخشد.
در هر حال در مورد ايدئولوژى دينى به معناى اول (تلقى حداكثرى) نمى‌توان از دين رهبانيت‌گراى مسيحيت، انتظار ايدئولوژى انديشى در معناى اكثرى آن داشت. زيرا گفته شد كه دين مسيحيّت اوليّه، نسبت به وضعيّت زندگى اين جهانى و جامعه بدبين بود. و اين نوع تلقى از ايدئولوژى (حداقلى) در دستگاه مسيحى، چنانچه تاريخ بر آن گواهى مى‌دهد باعث شده وضعيت به نفع سلطه حاكمان به كار افتد. لذا اين گونه تفكر و نظام انديشه مسيحى قدرت بسيج سياسى توده‌ها و قدرت تغييرات اجتماعى و سياسى را نمى‌توانست داشته باشد. بلكه افيون توده‌ها بود. از آن رو نمى‌توان از طرز فكر فوق انتظار زايش و انقلاب‌هاى بشرى بر عليه وضعيّت ظالمانه داشت. »كارل كاتوسكى« در اين رابطه در تحليل بنيادهاى مسيحيت وضعيّت رويكرد آن جهانى توده‌هاى مؤمن را اين گونه ترسيم مى‌كند. كه هر روز توشه برداشتن براى ماندن در جهان ديگرى در قبال كوشش و تلاش براى بدست آوردن لذت‌هاى اين جهانى اهميّت بيشترى مى‌يافت. ملكوت الهى جانشين و جايگزين ثروتمندان اين جهان مى‌شد. ايشان دست‌يابى به چنين ملكوتى را اين گونه تفسير مى‌كند. مردم و شهروندان قبلاً سه راهنماى مشخص و قابل اعتماد در الگوى رفتارهاى خود داشتند. اين سه الگو و راهنما عبارت بودند از سنّت، اراده عمومى، احتياجات، امّا در صدر مسيحيت اين راهنماها در دسترس نبود و سنّت به شبح بى‌جانى تبديل شده بود مردم نيز نسبت به نيازمندى اجتماعى بى‌تفاوت شده بودند. لذا افراد در فكر منافع شخصى خود بودند. در مقابل انبوهى از اعتقادات و روابط جديدى كه بنيادهاى جامعه را دچار دگرگونى كرده بود احساس ضعف و ناتوانى مى‌گردند از اين رو در جستجوى تكيه‌گاه و تعاليمى بودند كه راه رسيدن به ملكوت الهى آشكار كند. »كارل كاتوسكى« در ادامه تحليل خود در ضمن بيان فوق سوء استفاده و بهره‌بردارى امپراطوران روم از اين نوع اعتقادات را به نفع روابط سلطه خود يادآور مى‌شود وى مى‌نويسد:
»فرد كه در فكر منافع شخصى خود بود، در مقابل سيل عقايد و روابط نوينى كه در كار دگرگونى بنيادهاى جامعه بودند، احساس عجز و ناتوانى مى‌كرد، و از اين رو در جستجوى تكيه‌گاه و تعاليم و آيينى بود كه حقيقت و فلسفه راستين زندگى را به او بياموزد و راه صحيح دست‌يابى به ملكوت الهى را برملا سازد گروه وسيعى بر آن شدند كه اين اجتماع را برآورند. هميشه وقتى كه ضرورت نوينى در جامعه رخ مى‌نمايد، افراد متعددى برمى‌خيزند تا پاسخگوى اين (احتياج و ضرورت) باشند. از اين رو، اشاعه اخلاقيات فردى آغاز شد. در چهارچوب اين اخلاقيات فرد مى‌توانست بدون تغيير جامعه، خود را به مأمنى فراتر از جامعه رسانده و شهروند جهانى برتر گردد. [پس] آنها به وكيل و معلّم اخلاق تبديل شدند. از اين رو، امپراطورى روم در هر دو اين زمينه‌ها، دست‌آوردهاى غنى حاصل كرد. رومى‌ها در تدوين رساله و خطابه در باب بيهودگى مال دنيا و همچنين در تنظيم تبصره‌هاى قانونى براى حفظ اين جيفه بى‌ارزش، يد طولانى يافتند. خطبه سرائى در وصف تهذيب اخلاق و جعل اصول و حكاياتى در مدح اخلاقيات پارسايانه رواج فراوانى يافت، و انجيل‌ها در واقع چيزى جز مجموعه‌اى از اين اصول و حكايات نيستند. البته نمى‌توان اين دوره را صرفاً بر اساس خطبه‌هاى اخلاقى‌اش قضاوت كرد. بدون شك، اخلاقيات جديد آن زمان كه اين دنياى دون را تقبيح مى‌كرد، پاسخ‌گوى ضرورت‌هاى روانى زمانه بود.«
ادامه دارد